احمد بن محمد ميبدى
164
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
كه خواهد خريد ؟ ابو جهل گفت : من خريدارم به دويست و ده دينار و ده دينار علاوه براى آنست كه نزد محمّد نروى و گوش به سخنان او ندهى ! جوان ثقفى را شبهتى و تهمتى در دل افتاد ، شتران را بگذاشت و سوى كعبه رفت محمّد مصطفى را ديد در ركوع نماز است چون نور روى او را ديد گفت : اين چهره به ساحر نمىماند و اين مردى راستگو به نظر مىرسد ! و محمّد همچنان در نماز بود - جوان ثقفى در پى شتران خويش بازگشت و ابو جهل را گفت : اى ابا الحكم يا بهاى شتران ده يا آنان را ردّ كن ، ابو جهل گفت هيهات ، مالى از تو نزد من نيست ثقفى گفت : به خدا سوگند تو دربارهء محمّد دروغ گفتى او نه ساحر است نه دروغگو ابو جهل گفت : قسم به لات و عزّى كه هيچ چيز به تو نخواهم داد ! ثقفى گريان و دلتنگ به راه نمائى كسى نزد محمّد رفت و از هيبت او لرزه بر اندامش افتاد ! پيغمبر گفت : اى جوان نترس من پيغمبر رحمتم و آن صدا كه از آسمان شنيدى جبرئيل بود كه به مردم ندا داد و گفت : اى مردم چه نشستهايد كه پيغمبرى از ميان شما ظهور كرده ؟ ثقفى را آرامشى روى داد و او شهادت ادا كرد و اسلام آورد ، آنگاه محمّد با او به در سراى ابو جهل رفتند و محمّد سه بار او را خواند و جواب نمىداد بار سوم از غرفه پائين آمد و گفت لبّيك يا محمّد درحالىكه روى او بگشته و عقل او زائل شده و زبان سست گشته و به همه اندام لرزه افتاده ! محمّد گفت : حق اين مرد را به تمامى بگذار ، ابو جهل اطاعت كرد و تمام بها را به زر داد و گفت يا محمّد هيچ حاجت ديگر دارى ؟ حضرت فرمود : بلى كه بگوئى لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ * - بو جهل گفت : حاضرم تمام مال و فرزندانم در اختيار شما بگذارم ولى طاقت گفتن اين كلمه را ندارم . وليد بن مغيره عموى ابو جهل نزد او رفت و پرسيد تو را چه شد و چه هيبت از محمّد در دل تو افتاد كه چنين رفتار كردى ؟ گفت : عموى من ، سخن مرا گوش كن اگر درست است مرا معذور دار ! وقتى محمّد رو به سراى من آمد و مرا بو جهل خواند سنگى بزرگ برداشتم كه به فرقش كوبم و خلق را از وى بازرهانم چون اين همّت كردم دست من با سنگ در گردنم بماند و خشك شد ! گفتم اگر آنچه محمّد مىگويد راست است دستم گشاده شود كه ناگهان دستم گشاده و سنگ از دستم بيفتاد ، سه مرتبه اين عزم را تكرار كردم هر سه بار همان حال تكرار شد ! بار سوم كه مرا بو جهل خواند و من سنگ را برگرفتم ناگهان صورت شيرى خشمآلود در نظرم مجسّم شد كه نيشها بهم زد و مرا فرياد كرد كه محمّد را اطاعت كن ! اين بود كه من اطاعت كردم ! و شنوندگان و حاضران سخن او را پذيرفتند ! ! 152 - مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا . آيه . ارزش هركسى ارادهء او است و خواست هركسى رهبر اوست ، يكى دنيا خواست يكى عقبى و يكى مولى ، خواست دنيا همه فريب است و غرور ، خواست عقبى همه شغل است و كار مزدور ، و خواست مولى همه سور است و سرور . اگر طالب دنيا خستهء پندار و غرور است ، و اگر طالب عقبى دربند حور و قصور است ، طالب مولى در بحر فردانيّت غرقهء نور است . ذو النون مصرى گفت : خداوندا ، اگر از دنيا مرا نصيبى است به بيگانگان دادم و اگر در آخرت مرا ذخيرهايست به مؤمنان دادم . در دنيا مرا ياد تو بس ، و در عقبى مرا ديدار تو بس ! دنيا و عقبى دو متاعند بهائى ، و ديدار تو نقدى است عطائى . پير طريقت گفت : قومى بينيم به اين جهان از او مشغول ، قومى به آن جهان از او مشغول ، قومى از هر دوجهان به وى مشغول ! گوش فرا داشته تا نسيم سعادت از جانب قربت كى دمد ؟ و آفتاب وصلت از برج عنايت كى تابد ؟ به زبان بىخودى و به حكم آرزومندى مىزارند و مىگويند : كريما ، مشتاق تو بىتو زندگانى چون گذارد ؟ و آرزومند به تو از دست دوستى تو يك كنار خون دارد ! و به زبان حال گويد : بىتو اى آرام جانم زندگانى چون كنم ؟ * چون نباشى در كنارم شادمانى چون كنم ؟